تبلیغات
بی کفنان - غلت می‌زد و نارنجک می‌انداخت

غلت می‌زد و نارنجک می‌انداخت

مربوط به موضوع:  خاطرات جبهه | 

تازه در «کارخانه ی نمک فاو» و «سه راه شهادت» مستقر شده بودیم. غروب بود و نیروها در حال جابه‌جایی بودند. فرمانده گردان ما «سردار شهید حمیدرضا نوبخت» وقتی خط را تحویل گرفت، دیگر شب شده بود. مسیر خطی که به ما سپردند  شبیه به اِل انگلیسی بود. یک طرف آب بود و طرف دیگر نیروهای دشمن. این وسط جاده‌ای بود که ما روی آن بودیم.

آن شب، آتش دشمن خیلی سنگین بود. ساعت سه و نیم شب، ارتباط مخابرات با ما به طور کامل قطع شد. دیگر با هیچ جا نمی‌توانستیم تماس بگیریم. اگر شرایط، بحرانی تر می‌شد، نه کسی می‌توانست به ما خبر دهد و نه ما می‌توانستیم از جایی تقاضای کمک کنیم.

من و شهیدنوبخت در سنگر خوابیده بودیم که یکی از برادران اطلاعات - عملیات، با بدن خونی، ما را بیدار کرد. خبر از پاتک‌ سنگین دشمن‌ داشت. می‌گفت: «به نزدیکی های ما رسیدند.»



سراسیمه از جا بلند شدیم. حمید به سرعت بچه‌ها را سازماندهی کرد. باید منتظر می‌ماندیم تا عراقی‌ها جلوتر بیایند. انتظار ما تا صبح طول کشید، اما از‌ آن‌ها خبری نشد. با روشن شدن هوا باید اوضاع را بررسی می‌کردیم و از موقعیت دشمن اطلاع می‌یافتیم. ده بیست نفری می‌شدیم که به همراه برادر نوبخت از خط فاصله گرفتیم. هنوز چند قدم نرفته بودیم که متوجه شدیم، عراقی‌ها دویست سیصد متر هم از ما رد شدند؛ به عبارت دیگر ما درست وسط عراقی‌ها ایستاده بودیم. آنها با دیدن ما بلند شدند و علامت دادند که تسلیم شویم. راه فراری نداشتیم. در یک لحظه بچه‌ها به سرعت زیر خاکریز موضع گرفته و شروع به تیراندازی کردند.

دشمن احتمال چنین کاری را نمی‌داد. چند نفر از عراقی‌ها نزدیک من ایستاده بودند. ضامن نارنجک را کشیدم و به طرف شان انداختم. چند متری عقب رفتم. تانک سوخته‌ای آنجا بود که می‌توانست پناهگاه خوبی باشد. وقتی زیر تانک دراز کشیدم تازه متوجه شدم که پهلویم تیر خورده و خون از آن فوران می‌کند.

سه تیپ از نیروهای تازه نفس عراقی آمده بودند تا فاو را پس بگیرند. آنها‌ آن قدر به توان خود اعتماد داشتند که ما را نادیده گرفته، می‌خواستند تا یکسره وارد شهر شوند. به گمان دشمن، ما چاره‌ای جز تسلیم نداشتیم.

بچه‌ها می‌دانستند که اگر اینجا نایستند، واقعه‌ای تلخ و غیر قابل جبران اتفاق خواهد افتاد. رزمندگانی که در خطوط ما قرار داشتند، به دلیل قطع ارتباط مخابراتی به یقین غافلگیر شده و دشمن به راحتی فاو را تصرف می‌کرد.

عراقی‌ها اصرار به تسلیم ما داشتند و ما هم اصرار فراوان به ماندن. بسیاری از بچه‌ها شهید یا مجروح شدند. نمی‌دانم چقدر از درگیری گذشته بود اما وقتی دور و بر خود را نگاه کردم، فقط هفت هشت نفر از بچه‌ها سالم مانده بودند. آنهایی که جراحت شان کم تر بود، خرج‌ گلوله های آر.پی.‌جی را می‌بستند و به دست سالم‌ها می‌دادند. مقاومت بچه‌ها جانانه بود. دیگر خودمان هم یقین داشتیم که از این مهلکه، بازگشتی نخواهیم داشت. نوبخت را پیش از این نیز می‌شناختم، اما عظمت روحی او را آنجا بیش تر درک کردم.

 نوبخت پشت سرهم آر.پی‌.جی شلیک می‌کرد. غلت می‌زد و نارنجک می‌انداخت. او با تمام دینش در مقابل تمام دنیای بعثی‌ها ایستاده بود.

سلاح‌های مدرن و پیشرفته ی عراقی‌ها در مقابل شهامت نوبخت کارایی اش را از دست داده بود. از همه جالب‌تر این که او به بچه‌های همرزمش اجازه ی عقب‌نشینی داده بود ولی کجا بود رزمنده ای که بخواهد عقب نشینی کند؟!

اگر دشمن می‌فهمید که تنها هفت هشت نفر بسیجی عاشق، سه تیپ رزمی او را معطل کرده‌اند، دیگر آنجا نمی‌ماند و یکسره به سمت شهر می‌تاخت، اما به لطف خدا گویا آ‌ن‌ها از ترس محاصره توسط رزمندگان اسلام، خیال باز پس‌گیری فاو را از ذهن خود بیرون کردند.

آن روز عراقی ها را مجبور به عقب نشینی کردیم. تازه با همین تعداد کم، از دشمن اسیر هم گرفتیم. اسرای عراقی بهت زده ما را ورانداز می‌کردند. در نگاه آن‌ها، این بسیجی‌های یک لا قبا! هیچ شباهتی با کماندوها و رنجرهای شکست ناپذیر فیلم‌های غربی نداشتند.

راوی: مصطفی فاضل‌زاده - رزمنده لشکر ویژه 25 کربلا



نویسنده : شرمنده شهدا  | تاریخ ارسال : چهارشنبه 29 بهمن 1393 | نظرات()
 
 
   
 

Foot Pain
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:51 ب.ظ
Hi! I just want to offer you a big thumbs up for
the great info you've got right here on this post. I'll be returning
to your web site for more soon.
How do you strengthen your Achilles tendon?
یکشنبه 15 مرداد 1396 11:26 ق.ظ
When I initially left a comment I appear to have clicked on the
-Notify me when new comments are added- checkbox and
now whenever a comment is added I recieve 4 emails with the same comment.
Perhaps there is a means you are able to remove me from
that service? Kudos!
jeanmcmanis.hatenablog.com
سه شنبه 10 مرداد 1396 12:23 ق.ظ
I am not sure where you're getting your info, but great topic.
I needs to spend some time learning much more or understanding more.

Thanks for fantastic info I was looking for this information for my
mission.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 07:51 ق.ظ
Hey There. I found your blog using msn. This is a very well written article.
I will be sure to bookmark it and return to read more of your useful info.
Thanks for the post. I'll certainly comeback.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 04:29 ق.ظ
Hola! I've been reading your weblog for a while now and finally got the bravery to go
ahead and give you a shout out from New Caney Tx! Just wanted to mention keep up
the great job!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


http://link.cat-glasses.ir