تبلیغات
بی کفنان - دوست دارم موقع شهادت، تیر درست بخورد به قلب ام

دوست دارم موقع شهادت، تیر درست بخورد به قلب ام

مربوط به موضوع:  خاطرات جبهه | 

خاطره ای که در ادامه می آید، روایتی زیبا از شهید 14 ساله محمد مصطفی پور است، که تقدیم مخاطبین محترم می شود.

 

                            ***

نمی‌دانم تا به حال به غروب خورشید خیره شده‌اید یا نه؟ حس خاصی به آدم دست می دهد. آفتاب انگار موقع رفتن، حرف‌هایی می‌زند که اهل دل آن را به خوبی درک می‌کنند.

من در رفتار شهدا خیلی دقت می‌کردم. بعضی از کارهای شان به ما می‌فهماند که دیگر ماندنی نیستند. بسیاری از شهدا علاقه عجیبی به تماشای غروب خورشید داشتند. عصرها یک گوشه کز می‌کردند، به آفتاب خیره می‌شدند و در سکوتی پر معنا فرو می‌رفتند. انگار به آفتاب دل بسته بودند که با رفتنش، حس و حال شان عوض می‌شد، اما نه. شهدا و دلبستگی؟!

محمد هم از همین قبیله بود. با این که خیلی دوستش داشتم و همیشه با او شوخی می‌کردم اما غروب وقتی یک گوشه می‌نشست و به شفق خورشید نگاه می‌کرد، دیگر جرأت نزدیک شدن به او را نداشتم.

اگر قسم بخورم که نور صورت محمد را در نیمه شب، در تاریکی سنگر با چشمان خود دیدم، باور خواهید کرد؟

با تمام وجود یقین داشتم که محمدم رفتنی است. به خدا باور داشتم این نوجوان چهارده ساله ی نحیف و مُردنی که با تقلب در شناسنامه، خود را به جبهه رسانده، شیرمرد عاشق و عارفی است که فقط همین چند روز را در میهمانی دنیا می‌گذراند.

به خودش هم گفتم اما می‌گفت:

«من لیاقت شهادت را ندارم.»

یک شب به من گفت که دوست دارد مفقود شود. من از او بزرگ تر بودم. گفتم:

«نه، شهادت بهتر است. چون خون شهید و تشییع پیکر او در خیابان‌ها می‌تواند روی عده‌ای تأثیر بگذارد و ...»

سکوت کرد. چند روزی به عملیات مانده بود. آن شب‌ها با همه ی شب‌ها تفاوت داشت. همه داشتند با خودشان تصفیه حساب می‌کردند. یک شب محمد همین طور که دراز کشیده بود، نگاهش را به بالا دوخت و با صدایی ملایم گفت:

«رضا! دوست دارم موقع شهادت، تیر درست بخورد به قلب ام درست همین جایی که این شعر را نوشته‌ام.»

شهید محمد مصطفی پور

کنجکاو شدم. سرم را بالا گرفتم. در تاریک روشن سنگر به پیراهنش نگاه کردم. این بیت نوشته بود:

آن قدر غمت به جان پذیرم حسین

تا قبر تو را بغل بگیرم حسین

موقع عملیات، ما باید از هم جدا می‌شدیم. والفجر 8 با رمز مقدس یا فاطمه الزهرا(س) آغاز شد. چند روز از عملیات گذشت. در این مدت از فرزندان گمنام این آب و خاک حماسه‌هایی را دیدم که در هیچ شاهنامه‌ای نخوانده بودم.

وقتی به مقر برگشتم، رفتم سراغ بچه‌های امدادگر. دلم برای محمد شور می‌زد. پرسیدم: «آیا کسی نوجوانی به نام محمد مصطفی‌پور را دیده یا نه؟» برای توضیح بیشتر گفتم: «روی سینه اش هم یک بیت شعر نوشته بود.» تا این را گفتم، یکی جواب داد: «آهان دیدمش برادر! او شهید شده...» منتظر جوابی غیر از این نبودم. گفتم: «الحمدالله... محمد هم رفت.»

دوباره پرسیدم: «شهادت او چه طور بود؟»

امدادگر گفت: «تیر خورد روی همان بیتی که روی سینه اش نوشته بود.»

هم تعجب کردم و هم خیال ام راحت شد. محمد آن طور شهید شد که خودش دوست می‌داشت.

 

* فرازی از وصیت نامه

خدایا ! تو می دانی که من در این بیابان سرد و خموش،  همچنان می گردم و برف های نشسته بر زمین را با دست هایم کنار می زنم تا لاله ای که شهادت است را پیدا کنم و بتوانم راهی به سوی آن پیدا نموده و پایم را از زنجیر زندگی دنیوی آزاد نمایم وحیات اخروی را برای خود بر گزینم...

برادران و خواهران ! شهدا بر اعمال ما ناظرند. نکند خدای نکرده اعمال و رفتار ما باعث افسردگی

روح این عزیزان گردد. باید دقت کنیم و در خودمان بیشتر تجدید نظر نماییم. بیاییم خود را از تمامی آنچه که موجب عدم رضایت خداوند و ائمه اطهار و شهیدان خواهد شد شست و شو دهیم و مطیع خالص خداوند باشیم شهدا رفتند و ما باید خودمان را بسازیم تا بتوانم به آنها برسیم...

راوی: رضا دادپور «از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا»



نویسنده : شرمنده شهدا  | تاریخ ارسال : دوشنبه 9 تیر 1393 | نظرات()
 
 
   
 

Can you have an operation to make you taller?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 03:18 ب.ظ
I'm not sure where you're getting your information, but good topic.
I needs to spend some time learning more or understanding more.

Thanks for great information I was looking for this information for my
mission.
Can you have an operation to make you taller?
دوشنبه 16 مرداد 1396 03:30 ق.ظ
I am sure this piece of writing has touched all the internet viewers, its really really nice
piece of writing on building up new web site.
vitamin d helps foot pain
دوشنبه 12 تیر 1396 10:36 ب.ظ
My brother recommended I may like this web site. He was once
totally right. This submit truly made my day.
You can not imagine simply how much time I had spent
for this info! Thank you!
foot pain end of day
شنبه 10 تیر 1396 08:29 ب.ظ
Incredible story there. What happened after? Good luck!
http://keeshasommar.weebly.com/blog/rupture-of-the-achilles-tendon
یکشنبه 4 تیر 1396 11:07 ب.ظ
Hi i am kavin, its my first occasion to commenting anyplace,
when i read this paragraph i thought i could also make comment due to this sensible piece of writing.
Isiah
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 03:29 ق.ظ
My brother suggested I may like this web site.
He used to be totally right. This put up actually made my day.
You cann't imagine simply how so much time I had spent for this information! Thanks!
BHW
یکشنبه 13 فروردین 1396 01:04 ب.ظ
Oh my goodness! Awesome article dude! Many thanks, However
I am having problems with your RSS. I don't know why
I can't join it. Is there anybody else getting similar RSS problems?
Anyone who knows the answer can you kindly respond? Thanx!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


http://link.cat-glasses.ir