تبلیغات
بی کفنان - فقط یک راه باقی مانده بود؛ نبرد تن و تانک

فقط یک راه باقی مانده بود؛ نبرد تن و تانک

مربوط به موضوع:  خاطرات جبهه | 

خاطره ای که در ادامه می آید، روایت مظلومیت رزمندگان دلاور جبهه های حق علیه باطل است که با تن به نبرد آهن رفته بودند. «محمدرضا قنبری» راوی این خاطره ی تکان دهنده، با بیانش، گوشه ای از فداکاری های فرزندان امام(ره) را بازگو می کند.

***

صبح عملیات والفجر هشت، نیروهای دشمن با تعداد فراوانی از تانک‌ها به سمت ما حرکت کردند. آتش سنگین توپخانه و خمپاره اندازهای دشمن، این پاتک را پشتیبانی می کرد. در این پاتک سنگین تعدادی از بچه ها به شهادت رسیدند.

نفرات و تجهیزات ما کم‌تر از آن بود که طبق محاسبات عادی، توانایی مقابله با یک تیپ آماده را داشته باشیم. بچه‌ها نیم نگاهی به هم انداختند. در چشمان خسته‌ای که چند روز بی‌خوابی را تحمل کرده بود، هنوز برقی از غیرت و شهامت موج می زد.

فرمانده به سراغ بچه‌ها آمد و گفت: «اگر می‌خواهید خون دوستان تان هدر نرود باید با تمام وجود از این جاده محافظت کنید.»

قرار بر این شد کمی به طرف دشمن پیشروی کنیم. این طوری تسلط بیش تری بر اوضاع پیدا می‌کردیم. مقابل ما، زمینِ باتلاقی بود. پوتین‌ها آن قدر سنگین شد که کسی قدرت حرکت نداشت. به ناچار آن‌ها را از پا در آوردیم. حالا ترکش‌هایی که در باتلاق فرو رفته بود، پاهای ما را زخمی می‌کرد. به هر زحمتی که بود از آن جا عبور کردیم.

آتش دشمن غیر قابل توصیف بود. فاصله‌ی ما با تانک‌ها کم شده بود. در حالی که بسیاری از  آر.پی‌.جی زن‌ها به شهادت رسیده بودند و مهمات ما نیز رو به اتمام بود، دست به دعا بردیم و از خداوند طلب یاری کردیم. محاصره ی نعل اسبی، تاکتیک نهایی دشمن برای شکست دادن بچه‌ها بود. از نیروهای کمکی هم خبری نبود. فقط یک راه باقی مانده بود؛ نبرد تن و تانک.

نارنجک‌ها را برداشتیم و به سمت تانک‌ها یورش بردیم. شدت انفجار مرا به گوشه‌ای پرت کرد. از شدت درد، زمین‌گیر شدم. سرم گیج می‌رفت و حالت تهوع داشتم. به رغم شلیک بی‌امان تیربارچی‌های عراقی، تعدادی از بچه‌ها با چابکی و حرکات سریعِ زیگ زاگ، خود را به تانک‌ها ‌رساندند. بعضی، شنی تانک‌ها را هدف قرار ‌دادند و برخی دیگر بالای تانک رفته و نارنجک را به داخل آن ‌انداختند.

صدای انفجار چند تانک دشمن، جهنمی از آتش و دود را ایجاد کرده بود. بعضی بچه‌ها که چالاک‌تر بودند، جستی زده، از تانک فاصله ‌گرفتند اما برخی نیز با انفجار تانک‌ تبدیل به خاکستر ‌شدند. من این صحنه‌ها را می‌دیدم. با دیدن این صحنه‌ها بغضی که مد‌ت‌ها گلویم را می‌فشرد ترکید. صدای بال گردی مرا به خود آورد با خودم گفتم: «تانک‌ها کم بودند، حالا این هم اضافه شد!»

وقتی دقت کردم، دیدم بالگرد خودی است. با شلیک چند راکت، دشمن متواری شد و کار جاده به پایان رسید.



نویسنده : شرمنده شهدا  | تاریخ ارسال : پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 | نظرات()
 
 
   
 

BHW
پنجشنبه 10 فروردین 1396 11:07 ب.ظ
Right now it appears like Movable Type is the top blogging platform available right now.

(from what I've read) Is that what you are using
on your blog?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


http://link.cat-glasses.ir