تبلیغات
بی کفنان - اسحاق اینم سهم تو ...

اسحاق اینم سهم تو ...

مربوط به موضوع:  خاطرات جبهه | 
اسحاق یروز داشت برای مادرم تعریف می کرد که :
با دوستانم در اتوبوس یک گردنبند پیدا کردیم.دوستانم تصمیم گرفتند که آن را بفروشند اما من مخالفت کردم و گفتم : " بهتر است گردنبند را به راننده بدهیم تا صاحبش پیدا شود".
آنها نپذیرفتند؛به محض اینکه به مقصد رسیدیم آن را فروختند و پولش را هم بین خودشان تقسیم کردند.
یکی از آنها به نزد من آمد ؛مقداری پول به من داد و گفت : " اسحاق! این سهم تو است".اما من آن را نپذیرفتم و گفتم : من ریالی از این پول را نمی خواهم".
مادرم با شنیدن این سخنان اسحاق دست هایش را رو به آسمان گرفت و گفت : " خدایا تو را شکر؛توانستم فرزندی تربیت کنم که حلال و حرام را می شناسد.

راوی : لیلا رضایی ابهری
خواهر شهید اسحاق رضایی



نویسنده : شرمنده شهدا  | تاریخ ارسال : چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392 | نظرات()
 
 
   
 

Can better posture make you taller?
دوشنبه 16 مرداد 1396 11:36 ق.ظ
Hi, every time i used to check webpage posts here early in the break of day, as i like to gain knowledge of more and more.
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 01:32 ق.ظ
great issues altogether, you just received a new reader.

What would you suggest about your submit that
you simply made a few days ago? Any positive?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


http://link.cat-glasses.ir