تبلیغات
بی کفنان

کارت پستال "جوانمرد"

مربوط به موضوع:  پوستر شهدا | 
کارت پستال جوانمرد، دفاع مقدس،نوجوان بسیجی،شهید کم سن و سال

کارت پستالی با عنوان "خداحافظ رفیق"
برای دانلود به ادامه مطلب مراجعه کنید..




نویسنده : شرمنده شهدا  | تاریخ ارسال : سه شنبه 12 آبان 1394 | نظرات()

قاچاقی وارد اتوبوس شده و به جبهه آمده است

مربوط به موضوع:  خاطرات جبهه | 

«من واقعاً وقتی که بعضی از این جوان ها را می بینم، بعضی از این صحبت های جوان ها را می شنوم، بعضی از این شادی های آنها را می بینم در جبهه ها؛ می بینم که جایی که الان آتش است و هر روز آتش بازی است، این ها با سر افرازی و با عظمت روح و شادی دارند پیش می روند. من متحیر می شوم و از این حسرت می برم که ما نرسیدیم به یک همچون مقامی. امام خمینی(ره)»


vahid3.jpg (450×311)


شهید وحید رزاقی از دلیر مردان گیلانی لشکر 25 کربلا است که در نوجوانی، با سن و سال کم و باجثه ی نحیف و کودکانه اش به جبهه آمد. اولین بار او را در پادگان شهید بیگلوی اهواز دیدم. شهید مهدی خوش سیرت، وحید را می شناخت و به من گفت:

- «این بچه، قاچاقی وارد اتوبوس شده و به جبهه آمده است، حواست به او باشد.»




نویسنده : شرمنده شهدا  | تاریخ ارسال : سه شنبه 12 آبان 1394 | نظرات()

یک کم استراحت کن تا خمپاره ها قطع شوند

مربوط به موضوع:  خاطرات جبهه | 

یادم هست یکبار که از مرخصی بر می گشتیم منطقه، گفتیم بین راه شام بخوریم. من و آقای بلباسی(1) و اسلامی(2) بودیم. رسیدیم به اراک. آن زمان تازه مرغ بریان و سوخاری مد شده بود. نمی دانم من بودم یا آقای اسلامی که پیشنهاد دادیم برویم مرغ بخوریم. مسیر حرکت مان هم از کمربندی بود. جلوی یکی از غداخوری ها ترمز زدیم. تویوتا را پارک کردیم و وارد آنجا شدیم و یک مرغ سفارش دادیم، اما طرف گفت:

- آماده نیست.

مرغ، جلوی ما داخل دستگاه دور سیخ می چرخید و روغن اش چکه می کرد روی شعله ها.

گفتیم:

- آقا این که آماده است؟

گفت:



نویسنده : شرمنده شهدا  | تاریخ ارسال : سه شنبه 12 آبان 1394 | نظرات()

پوستر شماره 7 - سردار شهید حاج حسین بصیر

مربوط به موضوع:  پوستر شهدا | 
سردار شهید حاج حسین بصیر

پوستر آخرین کلام که حاوی تصویر سردار شهید حاج حسین بصیر  به همراه .........


نویسنده : شرمنده شهدا  | تاریخ ارسال : شنبه 25 مهر 1394 | نظرات()

کارت پستال " خداحافظ رفیق"

مربوط به موضوع:  پوستر شهدا | 

کارت پستالی با عنوان "خداحافظ رفیق"
برای دانلود به ادامه مطلب مراجعه کنید..



نویسنده : شرمنده شهدا  | تاریخ ارسال : سه شنبه 21 مهر 1394 | نظرات()

پوستر شماره یک - سردار شهید محمد حسن طوسی

مربوط به موضوع:  پوستر شهدا | 
محمد حسن طوسی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در کمیته انقلاب اسلامی شهرستان نکا و با همراهی تعداد از روحانیون سر شناس اقدام به حفاظت از شهر و مردم آن نمود تا این که بعد از مدت کوتاهی ، در مرداد 1358 به سپاه پاسدران انقلاب اسلامی پیوست . در همین زمان با اوجگیری درگیری ضد انقلاب در گنبد ، به شهرستان گنبد اعزام گردید . پس از آرامش در این شهر به کردستان رفت . در آن جا با شهید و الامقام جاوید الاثر متوسلیان آشنا شد. در سال 1359 بود که فرمانده عملیات سپاه ساری شد . همزمان در سپاه ساری فرماندهی «گروه شهید » را پذیرفت . در برقراری امنیت در جنگل های آمل ، سوادکوه ، ساری، گرگان و جنگلهای گیلان از خود شجاعت وصف ناپذیری به خرج داد . در همین زمان و با نشان دادن لیاقت های فراوان به فرماندهی طرح و عملیات سپاه منطقه سه – گیلان و مازندران – منصوب می گردد . همزمان و در زمستان سال 1360 بعد از پایان یافتن غائله ی ضد انقلاب در آمل به تیپ 31 عاشورا اعزام می شود . در اطلاعات و عملیات تیپ با دوست یار دیرینه اش شهید حسین اکبری دنگسرکی بارها و بارها برای شناسایی به قلب دشمن می زند . در همین مرحله بود که افق جدیدی در مقابلش باز می شود و او با غلامحسین افشردی معروف به حسن باقری آشنا می شود . آشنایی محمد حسن طوسی و غلامحسین افشردی تنگاتنگ می شود تا حدی که بارها و بارها این دو در جلسات مختلف در کنار هم قرارگرفتند . محمد حسن طوسی بعد از شرکت در عملیات های فتح المبین و بیت المقدس که در فروردین و خرداد سال 1361 انجام شد به مازندران برگشت . در همین زمان جانشین قرارگاه حضرت ابوالفضل که کار اعزام نیروی رزمی و پشتیبانی به جبهه ها را در مازندران به عهده داشت ، گردید . تا این که در سال 1362 بنابر صلاح به لشکر 25 کربلا پیوست . و به عنوان معاون اطلاعات و عملیات لشکر 25 کربلا منصوب گردید . محمد حسن طوسی عملیات والفجر 6 را نیز تجربه کرد . در همین عملیات بود که برادرش محمد ابراهیم طوسی به شهادت رسید . و آن قصه ی معروف و شنیدنی و به یاد ماندنی که شهید مرشدی وقتی از محمد حسن طوسی خواسته بود که اجازه دهد هر طور شده بدن پاک و مطهر محمد ابراهیم را به عقب بیاورند که محمد حسن طوسی در جواب اش گفته بود : یا همه ی شهدا و یا هیچکدام . که این موضوع باعث گردید که بدن محمد ابراهیم طوسی بعد از 13 سال کشف و به وطن اش عودت شود .

پوستر آخرین کلام که حاوی تصویر سردار شهید طوسی به همراه .........

نویسنده : شرمنده شهدا  | تاریخ ارسال : شنبه 14 شهریور 1394 | نظرات()

غلت می‌زد و نارنجک می‌انداخت

مربوط به موضوع:  خاطرات جبهه | 

تازه در «کارخانه ی نمک فاو» و «سه راه شهادت» مستقر شده بودیم. غروب بود و نیروها در حال جابه‌جایی بودند. فرمانده گردان ما «سردار شهید حمیدرضا نوبخت» وقتی خط را تحویل گرفت، دیگر شب شده بود. مسیر خطی که به ما سپردند  شبیه به اِل انگلیسی بود. یک طرف آب بود و طرف دیگر نیروهای دشمن. این وسط جاده‌ای بود که ما روی آن بودیم.

آن شب، آتش دشمن خیلی سنگین بود. ساعت سه و نیم شب، ارتباط مخابرات با ما به طور کامل قطع شد. دیگر با هیچ جا نمی‌توانستیم تماس بگیریم. اگر شرایط، بحرانی تر می‌شد، نه کسی می‌توانست به ما خبر دهد و نه ما می‌توانستیم از جایی تقاضای کمک کنیم.

من و شهیدنوبخت در سنگر خوابیده بودیم که یکی از برادران اطلاعات - عملیات، با بدن خونی، ما را بیدار کرد. خبر از پاتک‌ سنگین دشمن‌ داشت. می‌گفت: «به نزدیکی های ما رسیدند.»



نویسنده : شرمنده شهدا  | تاریخ ارسال : چهارشنبه 29 بهمن 1393 | نظرات()

سر علیرضا را دیدم که از تنش جدا شده بود

مربوط به موضوع:  خاطرات جبهه | 

یکی از لحظاتی که هیچ وقت از یادم نمی رود وقتی بود که «سیدعلیرضا موسوی» یکی از بچه های شوخ و بامرام قائم شهری را دیدم که مشغول نوشتن متنی روی پیراهنش است: «اینجانب سیدعلیرضا موسوی، متولد سال... از قائمشهر می باشم! اگر دیدید سرم از بدنم جدا شد، بدانید وصیت نامه ام در فلان جا هست.»




نویسنده : شرمنده شهدا  | تاریخ ارسال : سه شنبه 23 دی 1393 | نظرات()

ای از سفر برگشتگان - كو شهیدان ما، كو شهیدان ما...

مربوط به موضوع:  خاطرات جبهه | 

«هفت تپه»، محل استقرار نیروهای لشكر ویژه 25 كربلا، منطقه ای تاریخی در فاصله نود كیلومتری اهواز بود. بچه‌های لشكر از آنجا خاطرات زیادی دارند. به خصوص از عصرهای دلگیر هفت تپه. این روزها اگر گذرتان به آن جا افتاد، غروب خورشید هفت تپه را به نظاره بنشینید.

مأموریت ما در فاو به پایان رسیده بود و باید برای مرخصی به شهرهای خود باز می‌گشتیم اما مگر می‌شد هفت تپه را ندید و رفت؟

انگار همه ی بچه‌ها آن روز با هم قرار گذاشته بودند. حتی زخمی‌ها، خودشان را به زحمت رساندند. غروب بود كه دور هم جمع شدیم. هیچ كس چیزی نمی‌گفت. آن قدر فضا ساكت و آرام بود، انگار كسی آن جا حضور نداشت.



نویسنده : شرمنده شهدا  | تاریخ ارسال : دوشنبه 8 دی 1393 | نظرات()

ولی من نمی‌توانم چنین آرزویی کنم

مربوط به موضوع:  خاطرات جبهه | 

کلاس عاشقی امام راحل «قدس الله نفس الزکیه» همواره شاگردانی را به خود دید که امروز وقتی به سیره شخصیتی آنها می نگریم، نفس های تأثیرگزار پیرجماران را در می یابیم که چه حُرهایی را تقدیم محضر ملکوتی رب الأرباب کرد. پای خاطرات «محمد رعیتی» از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا نشستیم. خاطره ی تکان دهنده ی او را تقدیم مخاطبین ارجمند می کنیم.

***

پنهان کاری‌های او شک بعضی‌ها را برانگیخته بود. جزو غواص‌هایی بود که باید به عنوان اولین نیروهای خط شکن وارد خاک دشمن می‌شد. هر بار که می‌خواست لباسش را عوض کند می‌رفت یک گوشه، دور از چشم همه این کار را انجام می‌داد. روحیه ی اجتماعی چندانی نداشت. ترجیح می‌داد بیشتر خودش باشد و خودش.

من هم دیگر داشتم نسبت به او مشکوک شدم. بچه‌ها برای عملیات خیلی زحمت کشیده بودند. هر چه تاکتیک مربوط به مخفی نگه داشتن اسرار نظامی بود را، پیاده کرده بودند. همه ی امور با رعایت اصل (اختفا و استتار) پیگری می‌شد، حتی اغلب سنگرها و مواضع ادوات را با شا‌خه‌های نخل پوشانده بودیم. با رعایت همه این اصول حالا در آخرین روزهای منتهی به عملیات، کسی وارد جمع ما شده بود که مهارت بالایی در غواصی داشت، منزوی بود و حتی موقع تعویض لباس، جمع را ترک می‌کرد و به نقطه‌ای دور و خلوت می‌رفت.


نویسنده : شرمنده شهدا  | تاریخ ارسال : جمعه 28 آذر 1393 | نظرات()
 
 
              1   2   3   4   5   6   7   ...     
 



http://link.cat-glasses.ir